- ندارم بابا! ندارم. هنوز طلبم رو ندادند.
امروز قرار بود فهيمه با مادرش براي خريد برند. قرار بود پول بيارم. اما ....
فهيمه نمي فهميد "ندارم" يعني چي؟
و همين طور گريه مي کرد. باباي دروغگو، ديگه دوست ندارم. تو خيلي بدجنسي. من... من نه عروسک دارم نه لباس. کفشامم پاره شده. امروز آزاده کيف صورتي آورده بود مدرسه. باباي دروغگو... دروغگو... دروغگو....
شرمنده شدم. فهيمه رو بغل کردم. مي خواستم سرشو ببوسم که فهيمه خودشو کنار کشيد. ديگه باهات قهرم. قهر قهر...
فهيمه رفت کنار ليلا نشست.
- مامان گشنمه، پس کي شام حاضر ميشه؟ من گشنمه.
- بيا مادر جون اين نون و بخور غذا تو قابلمه روي چراغ علادينه. الان ديگه آماده ميشه. تو برو دراز بکش غذا که حاضر شد صدات مي زنم.
يواش در قابلمه رو برداشتم، ولي به جز آب از چيزي خبري نبود.
در گوش ليلا گفتم: مي خواي شام درست کني؟؟
گفت: دلت خوشه. چي داريم درست کنم واسشون. تا اين آب به جوش بياد ديگه فهيمه هم خوابش برده.
نشستم کنارش. ليلا گفت: تو هم گرسنه اي؟
- آره. ولي مهم نيست.
- ظهر چي خوردي؟
- واااااي ليلا ديگه دارم کم ميارم. اين صاحب کار لامذهبمونم طلبمونو نميده. دلم ميخواست لااقل يه تيکه لباس نو واسه فهيمه و ميلاد بخرم.
- راستي امروز که ميلاد رو برده بودم بهزيستي مربيش گفت يه دوره کلاس براي بچه ها گذاشتند که به راه رفتنشون کمک مي کنه. ولي علي! گفتند هزينه اش پانصد هزار تومن هست.
- آخ ليلا! ديگه براي ميلاد از دست ما کاري ساخته نيست. فعلا که نمي تونم اين پول رو جور کنم.
ليلا پاشد و رفت سر چمدونش. رفتم کنارش. ديدم يه زنجير تو دستش داره. گفتم گنج پيدا کردي؟
حلقه شو درآورد و گفت: فقط همين دو تا رو دارم. ببريم بفروشيم ميلاد رو توي کلاسها ثبت نام کنيم. تو رو خدا علي.
ليلا داشت گريه مي کرد. ديگه نتونستم تو خونه بمونم. خجالت مي کشيدم. زدم بيرون. قيافه ليلا جلوي چشمام بود. اذيتم مي کرد. خيلي شکسته شده بود. اين وظيفه من هست که براي بچه ها لباس تهيه کنم. من مرد خونه هستم. من بايد بايد ميلاد رو ثبت نام مي کرد. ميلاد؟؟....
کنار پنجره امامزاده شمع روشن کردم و همونجا نشستم. ميلاد ميلاد ميلاد ....
ديگه نمي تونم براش کاري کنم. تمام طلب من از اوس رحيم صد هزار تومن هست. اينم که ميخوام بدم واسشون لباس و عيدي..... نه. ميزارم براي ثبت نام ميلاد. آخه اگه نتونم ببرمش اين کلاسها ديگه شايد هيچ وقت نتونه راه بره. چهارصد هزار تومن ديگه رو از کجا بيارم؟ .... جواب فهيمه رو چي بدم؟.... ليلا ليلا.... ميدونم که خيلي چيزا احتياج داره. اما اينقدر مهربونه که حرفي نمي زنه. اصلا همين که پولمو از اوس رحيم بگيرم ميرم براش اون روسري آبي رو مي خرم و بهش ميدم. مي دونم خيلي خوشحال ميشه. چقدر هوا سرده. شال خاکستري رو که براي تولدم بافته بود دور صورتم پيچيدم. بوي ليلا رو مي داد. اولين باري که با هم اومديم همين امامزاده. ليلا مي گفت مادرم همه حاجتهاشو از اين امامزاده مي گيره. واي ليلا ليلا ....
با سرفه شديد از خواب پريدم. فکر کردم تو خونه هستم. مش رحمان رو کنارم ديدم که يه ليوان آب رو داره با زور توي دهنم مي ريزه. اسپري رو از جيبم درآوردم. همين که دو پاف زدم سينه ام آروم گرفت. هوا سرد بود. نمي تونستم نفس بکشم. مش رحمان گفت: علي جان! اين هوا برات سمه. تو آسم داري. اين وقت شب، تو اين هوا اينجا چيکار مي کني بابا؟
واي خيلي دير شده. بايد برم خونه. دست مش رحمان رو بوسيدم و رفتم.
يواش در رو باز کردم. ميخواستم بچه ها بيدار نشند. ليلا تو سجاده نشسته بود و داشت دعا مي خوند. رفتم جلوش نشستم رفت سجده و زد زير گريه. دلم ريخت دستپاچه شدم. گفتم چي شده؟ميلاد طوريش شده؟ گفت: نه نه.
سرشو بالا آوردم و التماسش کردم که بگه چي شده؟
سرفه امونم نمي داد. ليلا نگران شد. اسپري رو از جيبم درآورد و تو دهنم زد. بهتر که شدم، گفتم ليلا جون به لبم کردي بگو.
- علي! همين که رفتي بيرون يکي در خونه رو زد. محکم محکم. فهيمه هنوز خوابش نبرده بود. رفتم دم در. يه آقا و خانم بودند غذاي نذري آورده بودند. بعدش آقا چند تا کادو از ماشين بيرون آورد و داد به خانم. خانمش اونها رو به من داد و گفت شب عيدي اين لباسا رو تن بچه هات کن. گفتم ببخشيد شما؟ اينجا؟...
- گفت: خيريه امام رضا (ع).
اومدم تو خونه. فهيمه هنوز بيدار بود. غذا رو بهش دادم خورد. لباسها رو قايم کردم تا فردا خودت بهشون بدي.
مهر رو از جلوي ليلا برداشتم. گذاشتم جلوي خودم و سجده رفتم.
ليلا گفت: آب قابلمه رو خالي کردم و غذا رو توش گذاشتم روي چراغ علادين. علي! توهم که ناهار نخوردي، واست غذا نگه داشتم. بيا شام بخوريم.
فهيمه خواب بود. رفتم کنارش و بالاخره صورت معصومشو بوسيدم. به ليلا گفتم شايد ماها خيلي بد باشيم ولي امام رضا هواي اين بچه هاي معصوممونو داره.
وقتي بچه بودم تموم عشقم اين بود که بريم خونه خاله و .....
آخه يکي از همسايه هاشون، مرد عجيبي بود.
قيافه ترسناکي داشت. با يه عالمه هم کبوتر.
به در خونه خاله که ميرسيديم، سعيد پسرخاله شيطونم، از پشت پنجره، اشاره مي کرد نيا بالا. و خودش ميومد پايين. تا که مامان و خاله گرم احوال پرسي ميشدند ما ميرفتيم در خونه اون آقا. نبايد مامان اينا مي فهميدند چون دعوامون مي کردند.
اصلا همه آدم بزرگاي اون محله ازش بدشون ميومد. بهش مي گفتند: مسعود کفتر باز! مي گفتند: خيلي براشون مزاحمت درست مي کنه. کبوتراش ميان رو پشت بوم خونه هاي مردم و اونم بدون اجازه ميره و کبوتراشو مياره.......
ولي بچه ها همه دورش جمع ميشدند. يه وقتايي يکي دو تا از کبوتراش از خونه فرار مي کردند و ميومدند تو کوچه. با بچه ها ميدويديم دنبالشون، اونا هم پرواز مي کردند. من تا قبل از اون، کبوترا رو فقط تو حرم امام رضا (ع) ديده بودم. به سعيد گفتم حتما اين آقا امام رضاست! سعيد خيلي لاف بود. مي گفت: نه نيست، من باهاش رفيقم.
قرار شد ازش بپرسه. يه روز سعيد گفت: مسعود کفترباز پسر امام رضاست. ازش پرسيدم. اون موقع باورم شد. هميشه تو دلم مي گفتم خوش به حالش. ولي هيچ وقت نمي رفت مشهد پيش باباش!
تا اينکه سعيد اينا خونشونو عوض کردند و ديگه هيچ وقت هيچ خبري از اون مرد نشد.
همين تازگيا سعيد رفته بود مشهد. وقتي برگشت گفت باورتون نميشه کيو ديدم.
گفتيم: کي؟
گفت: مسعود کفتر باز!
دوباره خاطرات بچگيهام زنده شد. گفتم: خب خب تعريف کن. اونجا چيکار مي کرد؟
سعيد گفت: خيلي عوض شده بود. تو حرم ديدمش. تو وضو خونه. اول نشناختمش، ولي همچين که کلاهشو برداشت وضو بگيره، ديدم قيافش آشناست. عين برق به ذهنم رسيد که شايد مسعود کفتر باز باشه. ازش پرسيدم. گفت: آره جوون. ولي نميشناسمت. بچه کجايي؟ مسافري؟
خودمو معرفي کردم. بغلم گرفت. خيلي خوشحال شد. از کبوتراش پرسيدم.
گفت: خدا به ما يه دختر خوشکل داد. بعد چند سال دخترم سحر مريض شد. دکترا گفتن ديگه کاريش نمي تونيم کنيم. ببرش خارج. باورم نميشد. آه در بساط نداشتم. همه داراييم همون کفترا بودند. شنيده بودم که امام رضا هم کبوتر داره. شبونه زدم به راه تا رسيدم به مشهد. فقط اومدم تو حرم به امام گفتم همه همه کفترامو نذرت مي کنم سحرمو به من برگردون. همين و برگشتم شيراز. سحر حالش بدتر شده بود. ديگه حتي حرف هم نميزد. يه نصف شبي، سحر از خواب پريد و گريه مي کرد. حرف ميزد و مامانشو صدا مي کرد. سحر زبون باز کرده بود. يواش يواش داشت بهتر ميشد. تا اينکه باز برديمش پيش دکترش. خيلي تعجب کرد. اونجا بود که فهميدم امام رضا کيه.....
ما که از مال دنيا چيزي نداشتيم، اما همين چار تا کاسه و بشقاب رو جمع کرديم و اومديم مشهد زير سايه دکتر سحر، زندگي مي کنيم.
همه همه کبوترام رو هم آوردم تو حرم آزادشون کردم.
به سعيد گفتم: يادت هست اونوقتا مي گفتي مسعود کفترباز، پسر امام رضاست؟
ميلاد امام رضا (عليه السلام) مبارک
هر سال تو شهر ما، برا ميلاد امام رضا (عليه السلام)، جشنواره سراسري شعر الرضا، برگزار ميشه.
و شاعراني که اشعارشون برگزيده شده، شعرهاشون رو ميخونند.
امسال يکي از شاعران جوان و توانمند شهرمون، آقاي محمد مرادي، اعتراضي به نام مرکزي در قالب شعر آورده بود.
ايشون مي گفت چرا عکس حرم امام رضا (عليه السلام) رو پشت سکه ده ريالي که بي ارزش ترين پول هستش گذاشتند؟؟؟؟ لااقل اگه روي اسکناس ده هزار ريالي باشه مردم بيشتر مراقبش هستند. اما ده ريالي بي ارزشه و زير دست و پا ميفته.
در پي اعتراض ايشون يک طومار به بانک مرکزي نوشه شده که اميدوارم اثري داشته باشه.
اي آشناي دربدر ما غريب ها
ما مانده ايم بي تو و اين بي رقيب ها
اينها هنوز نام تو را لمس مي کنند
در پشت صد ريالي قانون جيب ها
باشد به احترام تو حرفي نمي زنم
حق مي دهم به پاکي اين نانجيب ها
سلام امام رضا.
دوست دارم براي جشن تولدت در حرم قشنگ باشم.
اي امام رضا در درس هايم کمکم کن تا موفق شوم.
آقا امام زمان زودتر ظهور کند.
هميشه سايه ي پدر و مادرم بالاي سرم باشد و هيچوقت آن ها را از دست ندهم.
همه ي بيماران را خوب کن تا بتوانند آن ها هم مثل ما بتواند از تخت بيمارستان بلند شوند و راه بروند و از همه جا ديدن کنند تا دلي روشني داشته باشند.
امام رضا دعوتم کن تا به پابوست بيايم. به سقاخانه ات بيايم از آنجا آب بخورم و سيراب شوم امام رضا گره همه ي مردمان را باز کن تا به زيارتت بياند.
يا ضامن آهو امام رضا
سلام امام رضا
من خيلي دوست دارم بيايم در مشهد در حرم شما و دعا مي کنم اما باز هم مي خواهم بيايم. من شما را خيلي دوست دارم. هر وقت در حرم شما ميايم و دعا مي کنم اما دوست دارم در مشهد زندگي کنم تا هر روز بيايم در حرم شما و دعا کنم من شما را دوست دارم و آن کبوترها که در حرم شما است.
[6/9/1386- 1:33 ع] مسعود کفتر باز
[5/9/1386- 12:39 ع] سکه ده ريالي
[22/8/1386- 6:40 ع] امام رضاي زهرا
[22/8/1386- 6:17 ع] امام رضاي ميترا
[18/8/1386- 3:56 ع] امام رضاي کيميا
[16/8/1386- 11:55 ع] امام رضاي آرزو
[11/8/1386- 9:45 ص] امام رضاي مريم
[2/8/1386- 10:58 ع] امام رضاي آيلار
[27/7/1386- 9:29 ص] امام زهرا
[14/7/1386- 10:49 ع] نامه مهرناز


